ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧  

در محضر باران ایستاده ام

و به احترام ناودان ها سکوت کرده ام

آه که انتظارش را کشیدن چقدر شیرین است

چقدر زیباست فکر بوسیدن موهایش

احساس آمدنش

چه سال ها که به شکوه این لحظه اندیشیده ام

به عظمت صدای قدم هایش

چه صدای آشنایی

چه لحظه زیبایی

و بویی که سال ها به یادش استشمام میکردم

او دارد می آید در شبی از بارانی ترین شب های روزگارم

باران  کمی آهسته تر

می شنوی

او از آغاز بی انتهای زندگی دارد می آید

کمی آهسته تر...


 
 
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦  

زندگی زیباست

زشتی‌های آن تقصیر ماست،

 در مسیرش هرچه نازیباست

 آن تدبیر ماست!

 زندگی آب روانی است

روان می‌گذرد...

 آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد


 
 
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦  


چو دست بر سر زلفش کشم بتاب رود/ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نوره بیچارگان نظاره/زندبه گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری/و گر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل/بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود
گدایی در جانان به سلطنت مفروش/کسی ز سایه این در به آفتاب رود
سواد نامه موی سیاه چون طی شد/بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر/کلاه داریش اندر سر شراب رود
              حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
            خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

بعضی وقت ها حافظ بهترین جواب گو به سوالات ماست


 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦  
می دانم دلگیر می شوی
اما چه کنم
پاییز مرا می کشد
شیشه عطرش در جیب من مانده
و خودش رفته
تا تمام درخت ها را بیهوش کند
و بازگردد
فرصت نیست
تا برایت بگویم
برگ ریزان روح یعنی چه
و من چقدر از بوی پاییز را استشمام کرده ام
و ...
فرصت نیست

 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦  
تا همیشه ی اکنونم بوده است
بعضی وقت ها کنارش ؟ می گذارم
نمی شود نگذاشت
اما سپیده نزده دلتنگش می شوم
نه که فکر کنی
سجاده ام مدام پهن است و
او هم همه ی دخیل هام را می بیند
نه!
خیلی وقت ها آب مان هم تو یک جوی نمی رود
من ِ وحشی را آفریده و
مجنونم کرده و نمی دانم،‌
نمی داند یا که نمی خواهد،
رامم کند
اما
همه اش عشق است
نور است
اینجا...این پایین، نور
بالا، نور
میان تاریکی های روز، نور
و نورتر از همه ی آویزهای شب
و من می خواهم دوستش بدارم....

 
 
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦  
امروز یکی از دوستام بهم زنگ زد از من کمک خواست .
خواست که تو یک تصمیم گیری مهم و پیچیده بهش کمک کنم اما من هیچ چیزی برای گفتن نداشتم .
یاد روزایی افتادم که دلم می خواست یکی از دوستام بهم بگه آیا کمکی از دست من ساختس؟ یاد روزایی افتادم که دلم می خواست یکی فقط یک کوچولو دلش بسوزه و یک قدم برام برداره و این اتفاق نیفتاد .
امروز بازم به یاد اون روزا افتادم دلم می خواست همه ی اون چیزایی که دوستای دور و نزدیکم برای من کم گذاشتن رو من برای دوستم کم نگذارم اما نمی دونم چطور؟؟؟
خدایا از تو می خوام بهترین ها رو برای همه بخوای تو خودت بهترین راهنما برای همه ی ما هستی
 
 
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦  

.

بپر پایین!

هر جایی که دوست داری...

توی برف یا دریا.

نفس بکش!

مهم نیست ارتفاعت چقدر باشه

تا هر وقتی که بخوای می تونی در حال سقوط باشی


 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦  
دلم بلند بلند گریه می کرد و من آهسته آهسته نگاهش می کردم
 
 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦  

شيشه اي مي شکند

 يک نفر مي پرسد

چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد

شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد،

 شيشه ي پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست،

 عابري خنده کنان مي آمد

تکه اي از آن را بر مي داشت

 مرحمي بر دل تنگم مي شد

 اما امشب ديدم

 هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد

از خودم مي پرسم

 آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟


 
 
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦  

تکلیف موهایم باید روشن شود!

موهایم را قطعا) به میل خودم و به خاطر تو(

می خواستم بلند کنم.

 ***

هر روز قیچی بدست در مقابل آیینه میاستم

و می دانم، لحظه کوتاه کردن موهایم

بیرحمانه نزدیک می شود.


 
 
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦  

این زن مرده را کسی نمی شناسد

این زن مرده را که ظرف می شوید

برای خودش غذا می پزد

به تنها گیاهش آب می دهد

جلوی آینه لباس عوض می کند

نه! همه می گویند حالش خوب است

چرا که هنوز نفس می کشد و قلبش می زند

چرا که هنوز زیباست و سرپا

همه می گویند ادا در می آورد!

نه! این زن مرده را کسی نمی شناسد

جز من که هر شب در رختخواب با او دست و پنجه نرم می کنم

و هر صبح از دیدنش در آینه یکه می خورم.


 
 
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦  

تو بازنده ای زندگی!

و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد!

نه به آسمانهای آبی ت

نه به هوای تازه ت

نه به صبح

و شادی های تو خالی ت

و غمهات

هه!

دیگر حنایشان رنگی ندارد

من آن فسیل هزار ساله ام که دیگر فریب نمی خورد

و تو!

بازنده ای زندگی

دیگر مرا به هر چه می خواهی بفریب

مرا به هر چه می خواهی بفریب

الا به عشق!

که برای چنین فریبی

هنوز با دست لرزان آغوش باز می کنم...


 
 
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦  
خنکای برف را بر تنم حس می کنم
و صدای تو
نگاه تو
خنده های تو
با هر نفسی در من جاری می شود
در این لحظه دچار آن حس نایاب می شوم
حالا خوشبختم!
بسیار خوشبحت
و آرزو می کنم که این خوشبختی
نه تا ابد
نه حتی تا پایان این سال ، این فصل، این ماه
بلکه لا اقل تا پایان این برف به درازا بکشد...
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦  
بغض بزرگی گلوم رو گرفته. بازم رفت بازم تنهام گذاشت مثل همیشه اومد اونم وقتی که بیشترین احتیاج رو بهش داشتم حالا تنهام گذاشته با یک کوله بار غصه . مامانم کاش می شد همیشه پیشم باشی کاش می شد یک جوری از شرمندگیت در می اومدم. مامان می دونم هیچ وقت اینجا رو نمی خونی اما می خوام یک اعتراف بکنم اونم این هست که اگه بخوام خدا رو به خاطر چیزی شکر کنم بدون شک به خاطر داشتن تو هست . تو لایق پرستیدنی تویک فرشته ای و من خوشبخت ترین موجود روی زمینم چون نام همچون تویی بر روی نام من است .
 
 
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥  

خیلی خسته هستم احساس می کنم احتیاج به یک استراحت طولانی دارم  کاش می شد چند روز به هیچ چیز فکر نکنم کاش می شد همه چیز از نو شروع می شد اگه قرار بود قصه ی زندگیم رو یک بار دیگه بنویسم قطعا خیلی اتفاقا نمی افتاد خیلی از آدما رو به زندگیم راه نمی دادم دلم می خواد حداقل به یک سوال تو زندگیم جواب درست داده می شد   


 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥  
بيا اي خسته خاطر
مانند من
دل كنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است


 
 
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥  
هنوز هم مجالی است برای زندگی .......
 
 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥  

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
"روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

"بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."


 
 
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥  
نميگويم فراموشم مكن هرگز ولي گاهي به ياد آور رفيقي را كه ميداني نخواهي رفت از يادش
 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥  
دلم مي خواهد وقتي باغ ها بيدارند ،براي تو نامه بنويسم و تو نامه هايم را بخواني و جواب آن ها را به نشاني همه غريبان جهان بفرستي
اي كاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا كنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم
كاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفتر هايم خالي بمانند و حرف هاي نا گفته ام هرگز به دنيا نياييند
مي ترسم نتوانم بنويسم و آخرين نامه ام در سكوتي محض بميرد و تازه ترين شعرم به تو هديه نشود
دوباره شب
دوباره طپش اين دل بيقرار م
دوباره سايه حرف هاي تو كه روي ديوار روبرو مي افتد
دلم مي خواهد تمام ديوار ها پنجره شوند و من تو را در ميان چشم هايم بنشانم
دوباره شب
دوباره تنهايي و دوباره خودكاري كه با همه ابرهاي عالم پر نمي شود
دوباره شب دوباره ياد تو كه اين دل بيقرار را بيدار نگه داشته است
دوباره شب دوباره تنهايي و دوباره سكوووووووووووووووووووت
و دوباره من و يك دنيا خاطره